نقد فیلم آزمون (exam)

من غریبم، از بیابان آمدم

بر امیدِ لطفِ سلطان آمدم

 بویِ لطفِ او، بیابانها گرفت

 ذرّه‌های ریگ هم جانها گرفت

 تا بدین جا بهرِ دینار آمدم

چون رسیدم، مستِ دیدار آمدم

سلام و عرض ادب سروران گرانقدرم شب همگی شما خرم در این حال و هوای جامعه گاهی دیدن یک فیلم مفهومی می‌تواند اندکی تٱلمات و ناراحتی‌ها را کاهش دهد راهکار نشان دهد و ما را بتواند به سمت و سوی بهتری هدایت کند به سمت و سوی که می‌تواند ما را روشن‌تر کند و راه نجات را بر ما مشخص‌تر کند این فیلم را می‌توانیم فیلم exam یا آزمون یا آزمایش را می‌توانیم از دو دیدگاه مورد بررسی قرار دهیم یک دیدگاه که بگوییم این یک فیلم فراماسونری است و طراحی برای دارو در ده سال یا پانزده سال بعد دارند انجام می‌دهند و قرار است که کسی وارد یک مجموعه فراماسونری شود و این آزمون‌های سخت را طی می‌کند این یک دیدگاه بدبینانه‌اش است و یک دیدگاه خوشبینانه هم هست که بتوانیم ما اتاقی که در آن قرار داشت را نماد دنیا بگیریم و ارتباط انسان با خدا را بررسی کنیم ما به خاطر اینکه همیشه به صورت معناگرایانه‌ی معنوی به مسائل نگاه می‌کنیم و سعی می‌کنیم حتی اگر موضوعی معنای عرفانی هم نداشت ما به آن معنای معنوی و عرفانی ببخشیم سعی می‌کنیم این فیلم را به صورت معنوی بهش نگاه کنیم و درس‌های خودمان را از آن بگیریم ببینید بزرگواران یک اتاق کاملاً منظم مثل یک دنیای کاملاً منظم یعنی صندلی‌ها سر جای خودش بود نور پردازی همه چیز یک نظم و دیسیپلین خاصی داشت دنیا هم همینطور است یعنی شما گردش فلک را ببینید نظم بسیار ویژه‌ای دارد بعد در این بستر منظم انسان‌هایی ظاهر می‌شوند در این فیلم شما آدم‌هایی می‌دیدید از نژادهای مختلف از نژاد زرد داشت رنگین پوست داشت بلوند داشت همه‌ی نژاد‌ها را کارگردان سعی کرده بود در یک کادر تصویری جمع کند هشت نفر بودند نماد هشت میلیارد نفر آدم که در روی زمین هستند و به هر کدامشان هم هشتاد دقیقه فرصت داده شده بود فرصت حیات داده شده بود معادل متوسط عمر یک انسان که هشتاد سال است پس نمادها کاملاً نماد یک جهان بود و فردی در میان آنها بود که حکم خدا را داشت و خداوند سرگرم انتخاب جانشین یا دستیار برای خودش بود چون ما در فرهنگ عرفانی هم داریم که می‌گوییم ما قرار است خلیفه الله شویم جانشین یا دستیار پروردگار شویم پس خداوند می‌خواست دستیار خودش را از میان هشت میلیارد نفر آدم انتخاب کند یا به عبارتی منجی را می‌خواست انتخاب کند چون تمامی انسان‌ها دچار بیماری شده بودند و برای اینکه اینها را بتوانند نجات دهند و بر آن بیماری غلبه کنند نیاز به یک نجات دهنده داشتند این یک نظریه‌ای هست که هر کسی در این دنیا هست به نوعی بیمار است و ما آدم خوب در دنیا نداریم همه به روش‌هایی مختلف بیمار هستند حالا بیماری ما یا آشکار یا پنهان است جناب حافظ می‌فرمایند که

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات نپرسند که هوشیار کجاست

می‌گوید که هر کسی در این دنیا هست خراب هر کسی هست مشکل دارد بعد همیشه به پروردگار طبیب می‌گویند به خدا طبیب می‌گویند اینجا هم نقش یک پزشک حاذق را داشت یک نفر بازی می‌کرد برای اینکه طبیبی برای بشریت باشد این طبیب نیاز به یک دستیار داشت آن دستیار را بهش انسان کامل می‌گویند یعنی تمام اسطوره‌های معنایی عرفان ایرانی در این فیلم موج می‌زد

یک انسان کامل که خرد و اندیشه دارد و عین حال عشق هم دارد و این انسان کامل یا منجی که قرار بود بیماری‌ها و دردها را کمک کند نجات پیدا کند یک فرد عادی و معمولی هیچ کدام از قابلیت‌های بقیه را نداشت به جز اینکه از ابتدا تا انتهای فیلم کار بد نکرد یعنی مایه‌ی آزار و ظلم در حق کسی نبود آدم‌ها در چرخه‌ی هستی آمدند مثل این است که بگوییم هر کدام از ما فرصت زندگی به ما داده شد و در دنیا آمدیم ببینید خیلی یک نویسنده باید هنرمند باشد که تمام چرخه‌ی هستی و فلسفه‌ی خلقت را با کمترین امکانات در یک اتاق دربسته نمایش دهد من یک فیلمی هم از جناب مخملباف یک زمانی دیدم فکر می‌کنم اسمش مرگ دیگری بود یک ژنرال در یک اتاق بود با عزرائیل صحبت می‌کرد البته نمونه‌ی این شکل فیلم خیلی ساخته شده است چنین فیلم‌هایی نیاز دارد که کارگردان سناریوی بسیار قوی داشته باشد که بتواند مخاطب را سرگرم کند یعنی در یک اتاق تمام قصه‌ی هستی بتواند بیان کند پس آن اتاق خاکستری جهان هستی بود و این جهان هستی هم هشت نژاد در آن بودند که نماینده‌ی هشت میلیارد نفر که هر کدام هشتاد سال فرصت زیستن یا در اینجا هشتاد دقیقه فرصت زیستن داشتند و یک اتفاقی در آخرالزمان افتاد و یک نفر آمد در زمان دستکاری کرد وقتی که من از کلمه‌ی زمان استفاده می‌کنم همه می‌دانند که در فرهنگ ما به منجی یا انسان کامل صاحب عصر می‌گویند یعنی کسی که می‌تواند در زمان دخالت کند و می‌گویند که اگر یک روز هم قرار باشد منجی بیاید آن روز آنقدر زمانش طول می‌کشد که حتما بیاید یعنی دستکاری در زمان اتفاق می‌افتد آخر فیلم شما فهمیدید که گاد حالا نمی‌گوییم خدا که حکم شرک پیدا کند گاد این داستان آمد در زمان دستکاری کرد و زمان سبب غفلت همگان شد تا بتواند انتخاب عالی خودش را که یک منجی از جنس عشق و خیرخواهی بود را انجام دهد گفتیم که جهان تقارن دارد این فیلم هم سرتاسر تقارن بود چهار تا زن و چهار تا مرد بودند صندلی‌ها همه منظم ردیف‌ها همه به یک شکل و از همه‌ی نژاد‌ها هم در اینجا بودند و یک نفر بود که ایشان حالا مسیحی بود نماد یک انسان دیندار بود که هر کاری می‌کرد از خدا اجازه می‌گرفت که ما فکر می‌کنیم اگر ما یک خدای دینی را انتخاب کنیم خیلی آدم خوبی می‌شویم اما اولین کسی بود که باب شکنجه را باز کرد باب اعتراف گرفتن را باز کرد باب بستن یک نفر را باز کرد همان فرد سیاه‌پوست پس آن فرد سیاه‌پوست که با یک خدای مجازی داشت همینطور صحبت می‌کرد و از خدا کمک می‌گرفت با همان قوانین دینی الهیش می‌توانست یک نفر را شکنجه دهد حتی تا مرگش پیش برود پس بنیاد اولین کار فیزیکی آسیب فیزیکی را خود همان فرد دیندار گذاشت که می‌خواست بگوید به آن شکل این که شما صلیب در گردن داشته باشی تو را از قواعد شیطانی دور نمی‌کند باز هم رفتارهایت ممکن است رفتارهای انسانی نباشد یک نفر هندی هم در اینجا بود که این هندی به نوعی تا آخر شخصیتش همینطور تغییر می‌کرد یک بار گفت من سربازم یک بار گفت روانشناس هستم یک بار می‌گفت قماربازم و نهایتاً او هم برای خودش یک انسان منفعت طلبی بود هشت نفر پا در این میدان گذاشتند غافل از اینکه همه‌ی آنها در بیرون از میدان مسابقه ادعای انسانیت و اخلاق و رفتار نیکو داشتند اما در این میدان مسابقه که آمدند همه‌ی آنها اخلاقیات را زیرپا گذاشتند و تبدیل به یک انسان‌های بسیار خشن شدند

به هم دروغ گفتند انواع تضادها صورت گرفت ببینید دقیقاً داستان خلقت من و شماست می‌گویند دو تا کاسه‌ی چینی را کنار همدیگر بگذارید هر چند کیفیت داشته باشد به هم می‌خورد یک صدای جیرینگی می‌دهد دنگی صدا می‌دهد این داستان خلقت است که من و شما در تنهایی خیلی خوبیم آدم‌های بااخلاقی هستیم وقتی بحث منافع ما می‌شود وقتی در مرزها تضاد با بقیه پیدا می‌کنیم وقتی در رقابت می‌افتیم دچار مشکل می‌شویم و گرفتار یک بازی می‌شویم که این بازی اصلا مهم نبود پاسخ اصلا پاسخ دیگری بود و تمام بازی‌های ذهنی که انجام دادند سرگرمی بود که می‌گوید دنیا لهو و لعب است بازی و سرگرمی است خداوند خودش راه هدایت را می‌فرستد و راه هدایت درون شماست و راه هدایت از اصول عشق می‌گذرد و اینها مرتب سرگرم ضربه زدن به همدیگر بودند اخراج همدیگر، همدیگر را بازخواست کنند و هر کاری که بود در حق همدیگر می‌کردند یک کرنومتری هم آنجا بود که داشت عمرشان را نشان می‌داد یعنی دردناک است اما ما پا به دنیایی گذاشتیم یک عمر هشتاد ساله‌ای داریم همه‌اش سرگرم کارهای بیهوده هستیم و فکر می‌کنیم خیلی باهوش و زرنگ هستیم نقشه می‌کشیم یک جایی رقابت می‌کنیم یک جایی گروه تشکیل می‌دهیم لابی تشکیل می‌دهیم همراهی می‌کنیم اما در نهایت هیچی به هیچی هیچ هنری نداریم موضوع دیگر اینکه خدا در میان آنها زندگی می‌کرد این به یک تفکر مسیحی برمی‌گردد در مسیحیت عیسی مسیح را خدای در قید بدن مادی می‌شناسند یعنی می‌گویند که خدا زمانی که می‌خواهد بر روی زمین گام بگذارد در غالب حضرت مسیح می‌آید این نظریه مسیحیت است که آنجا گاد مجموعه که همان دانشمند عینکی فرانسوی زبان بود آن گاد آمد خدا در میان انسان‌ها قدم گذاشته بود خدا در میان آنها زندگی می‌کرد و در کنار آنها بود و اتفاقا کمتر از همه مورد توجه قرار می‌گرفت یعنی اگر قرار بود یک نفر حدس بزند کدام از اینها مقام پادشاهی این مجموعه را دارد و حکم گاد را دارد کمترین کسی که می‌شد حدس بزنید همین انسان کم سخن علیل ضعیف بود خوب در صحبت شعرا و عرفا هم زیاد هست که خداوند گاهی می‌آید در سر سفره‌ی شما می‌نشیند خداوند گاهی با شما سخن می‌گوید در کنار شما هست خداوند گاهی در غالب یک کودک به شما لبخند می‌زند و خدا را جاری می‌توانید در میان انسان‌ها ببینید و نقش خداوند در میان انسان‌ها یک نکته‌ای در ابتدای فیلم فرد سیاه‌پوست که مسئول برگذاری قصه بود و حکم برنامه‌ریز ماجرا را داشت شبیه به جبرائیل عمل می‌کرد جبرائیل فرمان خدا را می‌آمد انتقال می‌داد اگر فرض کنیم آن مرد دانشمند که قرار است بشر را نجات دهد و مدیر آنجا هست گاد می‌شود گابریل یا جبرائیل می‌شد آن سیاه‌پوستی که آمده بود داشت با اینها سخن می‌گفت از ناحیه‌ی خدا سخن می‌گفت در حالی که خدا در میان انسان‌ها بود در کنار آنها بود در ابتدا گفت که شما هر کدامتان رنج و تعب بسیاری را تحمل کردید سختی بسیاری را تحمل کردید تا به اینجا برسید و بابت سختی عذرخواهی می‌کنم در صورتی که در فیلم مشخص نشد که اینها قبلش هیچ آزمونی نداده بودند یا انتخاب شده بودند یا خودشان درخواست داده بودند وارد آزمون شدند

پس این رنج و تعب چه بود این یک پیامی بود که داشت نشان می‌داد که صحبت بر سر این نیست که من الان در کجا قرار دارم من جایی که هستم حاصل سختی و دشواری است که تمام عمرم چشیده‌ام مثلاً من یکی از اساتید عرفان را دیدم مدتی پیش سخنرانی می‌کرد می‌گفت که چه معنی دارد طرف در مکتب معنوی یک جای عرفانی می‌رود بعد فردایش صاحب کرامت می‌شود صاحب رویابینی می‌شود صاحب یک هنری می‌شود باید سال‌ها ریاضت کشیده باشد غافل از اینکه اصلا اینکه شما توانسته‌اید وارد یک مکتب عرفانی شوید سال‌ها ریاضت خود را کشیده‌اید بعضی از اهل زهد ادعا دارند که کار راحت نباید به دست بیاید یعنی اگر شما به جایی رفتید و خیلی راحت توانستید به کشف و شهودی برسید اینجا شیطانی است بدون ریاضت شیطانی است غافل از اینکه شما ریاضت را کشیده‌اید که اصلا چنین کلاسی چنین دوره‌ای چنین آزمونی چنین مرحله‌ای جلوی پای شما قرار گرفته است و خیلی از انسان‌ها مراتب کمال خود را در درون با درس‌های زندگی طی کردند آمدند آخرین درس خود را طی کنند بعد این مترادف می‌شود با لحظه‌ای که شما در یک دوره‌ی معنوی شرکت می‌کنید یا یک فایلی گوش می‌کنید بعضی‌ها می‌گویند که من یک فایل گوش کردم متحول شدم خیر این فایل با شما کاری نکرد شما سختی خود را کشیده بودید زمان تحول شما بود که به آن فایل دسترسی پیدا کردید پس علت آن فایل آن آموزش آن کتاب استاد آموزگار نیست علت شما هستید که مسیر دشواری را طی کردید و در یک لحظه‌ای پروردگار به شما امکاناتی را ارزانی داشته است و شما با امکاناتی که در اختیار‌تان قرار گرفته به سادگی توانستید به یک مرحله‌ی رشدی برسید پس آن جبرائیل داستان ما یا آن فرد سیاه‌پوست در ابتدا گفت عذرخواهی می‌کنم خیلی سختی کشیدید تا به اینجا رسیدید یعنی اینها انسان‌های برگزیده بودند اینها رسولانی بودند که باید تازه از میانشان رسولی انتخاب می‌شد یا انسان کاملی انتخاب می‌شد و آمدند وارد یک آزمون شدند بعد می‌گفت که این آزمون قدرت تشکیلات را به شما نشان می‌دهد این خیلی حرف حکیمانه‌ای بود ببینید وقتی من در این دنیا هستم بعضی‌ها می‌گویند من به خدا اعتقاد ندارم خدا هست یا خدا نیست اصلاً وقتی می‌آیید می‌بینید چه قدرت آزمونی پروردگار در این جهان دارد بدانید که یک نظام هوشمند بسیار قدرتمندی در پس آن نهفته است یعنی این که من و شما به این شکل مورد آزمون قرار می‌گیریم مورد رشد و سکون قرار می‌گیریم مورد هزار داستان ناشناخته قرار می‌گیریم که اصلاً نمی‌توانیم بفهمیم که چه آینده‌ای پیش روی ما هست چه اتفاقی دارد می‌افتد اما در یک هدایتی قرار داریم همه و همه نشان دهنده‌ی این است که یک هوش برتر یک توانمندی برتری در پس این کار هست و همین نشان‌ دهنده‌ی یک آزمون قدرت است پس اگر در دنیا آزمون قدرتمندی دارد از ما گرفته می‌شود نشان دهنده‌ی این است که آموزگار قدرتمند یا آزمون گیرنده‌ی قدرتمندی در پس ماجرا وجود دارد و دارد از ما آزمون محکمی را می‌گیرد قدرت تشکیلات را دارد نشان می‌دهد آدم‌ها در عرصه‌ی گیتی آمدند ما مهمترین درسی که اینجا باید بگیریم تا به انسان کامل بدل شویم درس عشق است اینجا آمده‌ایم به اندازه‌ی کافی نعمت برای همه‌ی ما بود یعنی خداوند مشخص نکرده بود چند نفر را می‌خواهد استخدام کند به اندازه‌ی همه شاید می‌توانستیم استخدام و کار و زندگی داشته باشیم اما چیزی که مهم بود این بود که ما نتوانستیم همه بر سر یک سفره بنشینیم و شروع کردیم که با همدیگر جدل کنیم بجنگیم سوءظن داشته باشیم و کسانی که می‌توانستند همه‌ی آنها دستیار خدا شوند خودشان کاری کردند که فقط یک نفر دستیار پروردگار شود و شرایط را سخت کردند

و اتفاقی که افتاد در آن شرایط آدم‌ها خودشان را نشان دادند یعنی من همینطوری می‌گویم خیلی آدم خوبی هستم اما لایه‌های پنهان ناخودآگاه افراد در زمان صفر یا در لحظه‌ی تصمیم‌گیری نهایی همینطور شروع به روشن شدن و آشکار شدن شد و شروع شد به اینکه آدم‌ها درگیر مسائلی شوند و خودشان را نشان دهند استاد یا کینگ یا گاد که این فرد در این مجموعه بود همیشه به فرانسوی داشت یک پیامی می‌داد می‌گفت باید کلش را نگاه کنید کل نگر باشید یعنی چه مثلاً من یک روزی پول گیرم می‌آید می‌گویم خدایا شکرت به من حال دادی یک روزی پول از دست می‌دهم می‌گویم خدایا من چه کاری انجام دادم که به من ضربه زدی یعنی دارم جزء‌ها را نگاه می‌کنم کل دیدن اینکه ما بتوانیم کل قصه‌ی هستی را ببینیم و هر چه که ما حکیمانه‌تر و خردمندانه‌تر نگاه کنیم کل را بهتر می‌بینیم بعد در کل دیدن دیگر خوب و بد ندارد همه قسمتی از ماجرا هستند مثلاً اگر من به شما بگویم یون مثبت و یون منفی داریم کدامش خوب است هر دوی آنها خوب هستند برای جزءنگر می‌گوید که یون منفی به درد من می‌خورد مثبت به درد من نمی‌خورد اینطوری کل نگر می‌گوید که نه همه‌ی اینها جزوی از هستی هستند پس نگاه کل نگرانه نگاهی است که کل ماجرای هستی یک هوش واحد و یک اداره‌ی واحد پشتش هست و در نگاه کل نگرانه شما نمی‌توانید خوب و بد را تشخیص دهید بگویید این آدم خوبی است آن ادم بدی است آن را دوستش دارم با این دشمن هستم و به این صورت آدم می‌تواند کل نگر باشد پس نگاهی که آن گاد همینطور توصیه می‌کرد و ما در زبان فارسی به آن پیام سروش می‌گوییم پیام سروش پیام الهی است که می‌آید در گوش سالک می‌گوید که خودش حل مسئله را به او نشان دهد مثلاً یک سالکی آمده در مسیری گام گذاشته می‌خواهد به پاسخ که پاسخ می‌شود پروردگار برسد خود پروردگار سروش می‌فرستد نوای سروش می‌فرستد تا پاسخ سوال را لو دهد به افرادی که گوش هوش دارند دقیق گوش می‌کنند ببینند که خداوند دارد چه می‌گوید و خداوند این فیلم در پیکره‌ی یک مرد فرانسوی داشت همینطور پیام را می‌داد منتها کسی به آن دقت نمی‌کرد یعنی شاید خداوند از طریق ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین اتفاقات با من و شما سخن می‌گوید و ما متوجه نمی‌شویم آن فرد هندی یکی از نظریه‌های خلقت جهان را بیان کرد گفت ما شاید مورد سرگرمی هیئت مدیره قرار داریم این هم نظریه‌ی باستانی است اتفاقا هندی‌ها و همچنین مصری‌های باستان یونانی‌های باستان به خدایان معتقد بودند و می‌گفتند که ما بازیچه‌ی دست خدایان هستیم خدایان دارند برای ما این تفکر این زندگی را رقم می‌زنند ما بازیچه‌ی دست خدایان هستیم کسانی که دنبال زودیاک یا پیشگویی هستند اینها هم به نوعی به باور خدایان معتقد هستند که ما بازیچه‌ی دست خدایان در روی زمین هستیم و عده‌ای هم کسانی که به موجودات فرازمینی اعتقاد دارند آنها هم می‌گویند که ما بازیچه‌ی دست یک تعداد فرازمینی هستیم که ما را خلق کردند و ما را به زمین آورده‌اند همه‌ی اینها تفکرات باطل است در این فیلم نشان داد که مردود بود یعنی آن فرد هندی مردود شد کسی که اسم گاندی می‌خواستند بر او بگذارند خودش اسم گاندی را نپذیرفت این خیلی پیام قشنگی داشت و می‌گفت ما برای سرگرمی مدیران اینجا هستیم همان سرگرمی خدایان می‌شود در صورتی که چنین چیزی نبود ما بازیچه نیستیم یعنی اگر به این دنیا آمده‌اید بازیچه نیستید گفتند حالا بریم ببینیم جهش ژنتیکی چه اتفاقی می‌افتد خیر طبق یک طرحی در اینجا قرار داریم و کل داستان بابت این بود که گاد مجموعه می‌خواست یک دستیار انتخاب کند یک نفر را در کنار خودش قرار دهد که جانشین خودش شود دقیقاً همان خلیفه الله را می‌خواست در زمین مشخص کند

یک پیام خاصی هم بود که گفت اینها داروهای ریه درست می‌کنند کسانی که در تنفس مشکل دارند شاید این فیلم به نوعی به موضوع کرونا هم ربط می‌داشت پس خداوند مثل یک مدیر عامل همیشه در کنار ما بود و یک نکته‌ی بسیار جالب شما می‌دیدید که اینها هر کاری می‌کنند یک نگهبان آنجا بود اصلا دخالت نمی‌کرد یعنی نگهبان مثل یک قوه‌ی قهریه یک مثلاً عزرائیل اگر بگوییم گاد باشد نگهبان عزرائیل می‌شود یک عزرائیلی در آنجا بود هیچ دخالتی نمی‌کرد و فقط طبق فرمانی که در گوش‌اش صادر می‌شد می‌رفت اجرا می‌کرد عزرائیل می‌آمد جان یک نفر را می‌گرفت او را از اتاق بیرون می‌انداخت داشتند آدم می‌کشتند عزرائیل دخالت نمی‌کرد داشتند شکنجه می‌دادند نگهبان دخالت نمی‌کرد چون وظیفه‌ی او نبود که دخالت کند و سناریوی داستان را به هم می‌ریخت بعضی‌ها می‌گویند که این همه ظلم هست پس خدا کجاست الان خدا کجا بود ظلم می‌شد حتی ممکن بود دارو به آن فرد بیمار نرسد کشته شود ممکن بود هر اتفاقی بیفتد اما نهایتاً تمام ماجرا این بود که دخالتی خارج از قوانین مطرح شده اتفاق نمی‌افتاد این دقیقاً نظر معتزله است که می‌گوید خداوند به عزلت نشسته است که حالا بعضی از این فیلسوفان می‌گویند که خدا جهان را آفرید و مرد البته مرد آن به معنای جان دادن نیست به معنای کناره‌گیری است کناره نشست به کنار رفت و قوانین الهی جهان را اداره می‌کرد کسی دست از پا خطا می‌کرد جناب نگهبان یا عزرائیل می‌آمد اخراجش می‌کرد اما هر کار دیگری می‌کردند که در قانون نبود کاری با آنها نداشتند و به آنها مهلت می‌دادند که خودشان را نشان دهند چون اینجا آزمونی بود که آدم‌ها خودشان را نشان بدهند که چقدر بر مبنای عشق دارند زندگی می‌کنند و نگهبان دخالتی نمی‌کرد من یک نکته‌ی مهم اگر توجه کردید در تفنگ نگهبان دارو بود یعنی زخم خدا درمانگر است زخم عزرائیل درمانگر است همانطور که می‌گویند چوب معلم گل است هر کس نخورد خل است گلوله‌ای که شلیک می‌کردند داخل گلوله یک عامل درمانی بود که آن فرد بیمار را درمانش می‌کرد به ظاهر مرگ بود اما در باطن حیات بود تمام زندگی ما هم همینطور است ما خیلی جاها که فکر می‌کنیم زنده هستیم داریم خفت و ذلت و مرگ را می‌پذیریم زمانی که فکر می‌کنیم کشته و شهید شدیم داریم تازه به ملکوت و اعلی بودن جایگاه خودمان می‌رسیم و برای گریز و نجات از این چرخه‌ی معیوب عشق و دانش عشق و آگاهی فقط نیاز بود که هر دو در این خانم بود این خانم یک حرکتی داشت که جاهای مختلف جان انسان‌ها را نجات داد یک بار یک چسب زخم پشت پایش بود آن را برداشت به پای آن خانمی که پایش زخم شده بود چسباند یعنی تمام نمادهایی که مال خودش بود یک سوزن و گیره‌ی مو داشت که مال زیبایی‌اش بود آن را برداشت مصرف کرد تا دارو را بگیرد در دهان دشمنش بگذارد کسی که بعد مایه‌ی اخراجش می‌شد مایه‌ی مشکلاتش می‌شد پس این خانم تمام قصه داشت فقط از خودش عشق نشان می‌داد اینها به نوعی نظریه‌ی نجات‌دهنده‌ی یک زن هست یا امام زنان را داشتند مطرح می‌کردند که زنی نجات‌دهنده خواهد بود حالا یا زن یا مادینه روان نجات‌دهنده خواهد بود مادینگی راه نجات ما خواهد بود مادینگی می‌تواند ما را از وضعیت پر از خشم و کینه‌ای که در آن گرفتاریم نجات دهد

و همچنین یک خانمی هم بود گرفتار دلسوزی شد و دلش سوخت که من می‌خواهم این را نجاتش بدهم اخراجش کردند پس قوانین اصلا کاری نداشت که تو خوب یا بد هستی می‌گفت که خارج از قوانین کنی اخراج می‌شوی هستی هم همینطور است می‌گوید شتاب جاذبه‌ی زمین نه و هشت دهم است اصلا کاری ندارد که مومن یا بی‌ایمان باشید از بلندی بیفتید له می‌شوید شتاب جاذبه یک قانون است تمام جهان هستی رد پای خداوند یک قانون است و قوانینش هم اول از همه توسط جبرائیل برای جهانیان قرائت می‌شود اگر قوانین را رعایت کنید مشکلی ندارد رعایت نکنید اخراج می‌شوید پس عدالت خداوند از مسیر اجرای قوانین اتفاق می‌افتد جنس عدالت خداوند از جنس نیاز ما نیست مثلاً من الان دوست دارم این نابود شود می‌گویم پس عدالت خدا کجاست در صورتی که ممکن است الان هر کاری هم می‌کند خلاف قوانین خلقت نباشد اما خلاف قوانین خلقت دست بگذارد اخراج می‌شود یک زیرکی آن خانم در نهایت داشت که بازی را تا آخرین لحظه ترک نکرد پای خودش را از بازی بیرون نکشید بیرون رفت ولی پایش هنوز داخل اتاق آزمون بود بعد دوباره برگشت یعنی رجعت کرد همان تفکری که در مسیحیت هست که عیسی مسیح رفت و دوباره در زمان مقرر خودش باز خواهد گشت این خانم قسمتی از بدن خود را بیرون برد یا به عبارتی قسمتی از تنش را بیرون برد اما هنوز پایش در زمین بازی بود به روحی تبدیل نشد که دیگر مسیر بازگشت به زمین نداشته باشد می‌گویند عیسی مسیح در آسمان منتظر بازگشت است این خانم هم پشت در منتظر بازگشت بود تا لحظه‌ی موعود برگردد و خانه‌ی پدری را حاکم شود این کل داستان تفکرات توحیدی الهیاتی کلیسایی بود و به صورت کلیسایی داشت این موضوع را توضیح می‌داد و یک نکته‌ای هم بود که خیلی برای من جذاب بود زمانی که دست و پای مارتین را بسته بودند بعد بازش کردند انتظار ما این بود که برود بزند پس بزند بگوید چرا من را زدید الان انتقام می‌گیرم گفت نگرش درست همین بود یعنی حالا مارتین را اگر نماد ذهن شیطانی بگیریم نماد کسی فکر می‌کند ایده می‌دهد فلان می‌کند اما آخرش شکست می‌خورد با اینکه خیلی هم زرنگ است اما چون خارج از عشق است شکست می‌خورد و برنامه‌ریزی گاد به شکلی پیش می‌رود که مارتین شکست بخورد مارتین شخصیتی بود که همه چیز را درست فهمید خیلی خوب پیش رفت خلاق بود مثل تمام سیاستمداران زورمندان قدرتمندان دنیا زمانی که دستش را باز کردند آمد گفت که تو نگرشی درستی داشتی که من را بستی یعنی بهش حق داد چرا حق داد چون می‌خواست این قانون حفظ شود که اینجا جنگل است و اینجا قانون جنگل است و عشق جاری نشود کل داستان همین بود مارتین صادقانه نقش شیطان را بازی می‌کرد نقش کسی که دارد به تضاد و درگیری بیشتر کمک می‌کند اما نمی‌خواست عشق جاری شود حتی انتقام نگرفت و تاییدش کرد و گفت کار درستی انجام دادی چون نمی‌خواست عشق جاری شود پس تنها راه نجات بشریت و رفتن در آغوش پروردگار و دستیار خداوند شدن و رسیدن به نقطه‌ای که بشریت را درمان کنیم عشق است کسی می‌تواند به دستیاری خداوند و به درمان بشر برسد چون در این فیلم می‌گوید همه بیمار هستند و یا دارند بیمار می‌شوند یا بیماری‌هایی هم در راه است و خدا بسیار هم ثروتمند است می‌گوید الان جزو ثروتمندترین کمپانی‌ها است کمپانی درمانی است و بسیار هم ثروتمند است خالق است دیگر می‌تواند درآمد زیادی تولید کند پول زیادی تولید کند

می‌گوید که چنین پروردگاری فقط آخرش عشق می‌خواست یعنی کسی که می‌توانست دقیقا پیام را گوش کند چون طرف دارد با شیشه‌های شکسته نشان می‌دهد که شما باید ذره‌بینی ببینید سوال همان پاسخ است هم‌ باید آن را پیدایش کنید بیخود در عالم بیرون نگردید ببینید آنجا را داغان کردند همه چیز را خراب کردند چراغ‌ها را شکستند انواع کارها را کردند اما تمرکزشان روی کاغذ خودشان نبود حالا ما می‌توانیم بگوییم تمرکزشان بر روی قلب خودشان نبود و یک بحث فلسفی هم هست که همیشه آدم‌ها می‌گویند ما زمانی می‌توانیم به تعالی برسیم که بفهمیم

 از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم

اگر نتوانید بفهمید که از کجا آمدید کجا بودید به این سوال‌های بزرگ فک کنید هیچ وقت به رشد و تعالی نمی‌رسید امروز باید خدمت شما بگویم که با این سوال سر کار بودیم چون من هزار سال هم فکر کنم نمی‌فهمم خدا کیست کجاست از کجا آمده‌ام و به کجا خواهم رفت هیچ وقت جواب این سوال را در دنیا ما نمی‌توانیم پیدا کنیم خود سوال پاسخ است اینکه می‌گوید خودت را بشناس یا تمام سخن‌های حکیمانه‌ای که فلاسفه و حکمای پیشین گفتند که باید جایگاه خودت را بشناسی ما اصلاً نمی‌توانیم جایگاه خودمان را بشناسیم چون نه من می‌دانم قبل از تولد کجا بودم نه می‌دانم بعد از تولد کجا خواهم رفت نه همین جا که هستم چه سرنوشتی دارم پس قصه‌ی حکیمان چه بود خود سوال سبب تمرکز بر روی آگاهی می‌شد سوال همان پاسخ است یک سوال و یک پاسخ در مقابل شما است این دو یکی هستند یعنی پاسخ چه بود question one یعنی همان سوال یک و سوال و پاسخ دقیقاً یکی هستند پس ما بیهوده به دنبال چیزی خارج از این گردونه نگردیم چیزی وجود ندارد پس کسانی که می‌گویند ما می‌خواهیم خود‌شناسی کنیم و برویم بفهمیم که خدا کیست من کیستم اصلا نمی‌توانید بفهمید تمرکز بر روی سوال من کیستم را راه حل است من فقط وقتی بتوانم بفهمم من کیستم و بر روی خود من کیستم تمرکز کنم همین فکر کردن به من کیستم من را از بسیاری از جدال‌های نفسانی نجات می‌دهد به من یک آرامش معنایی قوی می‌بخشد ما نباید به دنبال یک چیزی خارج از وجود خودمان بگردیم آن چیزی که جستجو می‌کنیم کاملاً در درون ما هست در خود سوال است پاسخ سوال من کیستم یک جواب نیست که بگویم من مثلاً خدا هستم من بنده هستم اینها سر کاری است خود سوال من کیستم مایه‌ی تفکر و دریافت آگاهی می‌شود خوب پس تمام فلاسفه‌ای که آمدند به سوال من کیستم پاسخ دادند اشتباه رفتند چون ما اصلا نمی‌دانیم من کیستم خود سوال پاسخ ماجرا است شما فقط روی موضوع من کیستم که فکر می‌کنید شروع به دریافت آگاهی خواهید داشت امتحان کنید یک زمانی که خیلی خشمگین و ناراحت هستید اوضاع خراب است در آن لحظه شما فقط فکر کنید من کیستم تمرکز کن بر روی سوال من کیستم تمام مشکلات را فراموش می‌کنید و در اوج سختی و ناراحتی یک دریافت آگاهی الهی خواهید داشت پس سوال من کیستم مطرح نشده است که شما پاسخ آن را پیدا کنید خود سوال هدف بود که بر روی آن سوال باقی بمانید بزرگواران این هم فیلم آزمون یا exam پیامی که برای ما داشت این است که ما نیاز به هوشی داریم که این هوش آمیخته با عشق باشد اگر هوش فقط برای حل مسئله پاسخ یافتن در بیرون از لوح محفوظ یا برگه‌ی سفید قلب ما باشد نوعی سرکار رفتن است.

ما باید به درون خودمان به اطلاعات خودمان به امکاناتی که بر روی میز زندگی ما گذاشته شده تمرکز کنیم گرفتار بازی‌های شیطان نشویم گرفتار بازی‌های ذهن نشویم و بتوانیم با عشق و خرد زندگی کنیم اگر توانستیم اینگونه حرکت کنیم می‌توانیم به مقام خلیفه اللهی یا جانشینی پروردگار برسیم می‌گوید در مثل مناقشه نیست تمام المان‌هایی که بود تمام چیزهایی که بود و به نوعی نشان می‌داد که یک انسان را جای خدا می‌نشاندند اینها بازی‌های قصه‌ها و داستان‌ها است و داستان سرا مجاز است که از هر نقشی برای نقش‌آفرینی استفاده کند و اینها مایه‌ی شرک و گناه محسوب نمی‌شود پس فرمانی که ما امروز  از این فیلم می‌توانیم دریافت کنیم این است که راه نجات ما از مادینه روانی می‌گذرد از عشق و نوع دوستی و کمک به دیگران می‌گذرد و ترک نکردن صحنه یعنی تا آخرین لحظه در صحنه بمانید شاید در فرصت و زمانی که شما انتظار آن را ندارید پروردگار هدایت و لطف خودش را بر همه‌ی ما ارزانی می‌دارد ممنون از دقت و توجه شما خدا را شکر که در کنار همدیگر بودیم امیدوارم توفیقی حاصل شود باز هم فیلم‌های معناگرا با هم ببینیم و در موردش سخن بگوییم در پناه نور و عشق الهی باشید.

 

نقد توسط آقای علی مقدم

نویسنده خانم زهرا پوینده

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *